يك روز بعد كه مي شود چهاردهم آبان:
آخه تو رو چه به تعطيلي؟
سه روز بعد از چهاردهم:
دل تنگي يك دوست: +
اتفاق است
پيش مي آيد!

يك روز بعد كه مي شود چهاردهم آبان:
آخه تو رو چه به تعطيلي؟
سه روز بعد از چهاردهم:
دل تنگي يك دوست: +
اتفاق است
پيش مي آيد!
خيلي بچه تر كه بودم فكر مي كردم اگر قرار بود پسر باشم حتما دوست داشتم بزرگ كه شدم منجم شوم. چند سال بعد اش فكر مي كردم منجم خوب است اما اگر پسر بودم حتما ارتشي مي شدم. نيروي دريايي، شايد هم هوايي. حالا كه بزرگ تر از آن روزها شده ام مطمئن ام اگر پسر بودم حتما عطار مي شدم! اين قدر كه مست عطر داروهاي گياهي مغازه هاي عطاري مي شوم. يادش به خير. بازار قديم شهر ري. با همه ي نا تميزي اش، مدام سر و ته اش را طي مي كردم به خاطر بوي همان دكان هاي قديمي عطاري...
ت.ن:
پسر ها را نمي دانم، ولي در مورد دخترها تقريبا اطمينان دارم كه يك زماني به اين كه اگر پسر بودند چه اتفاقي مي افتاد؟، فكر كرده اند. اين هم بخشي از كودكي همه ي آدم هاست.
غلت مي زنم. نگاهي به ساعت هم راهم مي اندازم. يك ساعتي است قصد خواب كرده ام. فكر مي كنم بعد از اين همه مدت چه مطلبي مي شود توي وب لاگ نوشت؟روز تولد؟ يك ساله گي نقش؟ سياست؟ ديانت؟... . كلافه مي شوم. غلت مي زنم. توي تاريكي چشم مي دوزم به قفسه ي كتاب هايم. چرا از اين ها نمي نويسي؟ حوصله اش نيست!
[]
از صداي هق هق گريه ام از خواب مي پرم. باد خنكي از پنجره داخل اتاق مي وزد. خودم را پتو پيچ مي كنم. به ذهنم فشار مي آورم يادم بيايد چه خوابي ديده ام. حساب اش از دستم خارج شده. چندمين بار است با صداي گريه ام از خواب مي پرم؟ چشم هايم كه بسته مي شود يادم مي آيد گريه در خواب نشان شادي است. اذان صبح را كه مي گويند هنوز به خواب فكر مي كنم.
مثل هميشه هوار هوارم بالاست: « من امروز دير ميآم، 2، 3، شايدم 4! بسته گي داره كي خسته بشم. خداحافظ ». به سلامت گفتن مادرم با خنده، يعني من بچه ام را بهتر از خودش مي شناسم.
توي مسير فكر مي كنم ديشب هم با خنده گفت: مدتي است پنهان كاري ات زياد شده است. نگاه مي كنم به خيابان ها كه هنوز خيلي شلوغ نشده. به بچه مدرسه ايي ها، طفلك هاي معصوم. انگشترم را لاي انگشت هايم مي چرخانم. فكر مي كنم بعد از اين همه مدت چه مطلبي مي شود توي وب لاگ نوشت؟
[]
مثل هميشه پياده از اول تا آخر خيابان سكوت را طي مي كنم. اسم اش از خودم است، بس كه سكوت از همه جايش مي بارد. فروشنده پياده رو را جارو مي كند. برگ هاي نارون دور چادرم مي رقصد. فكر مي كنم امروز هم روز آرامي است. هم راهم را مي اندازم داخل كيف. دم در ورودي تحويل مي دهم. ارزش دارد چند ساعتي بي خبر از همه جا باشم. « اللهم اخرجني من ظلمات الوهم و اكرمني بنور الفهم، اللهم افتح علينا ابواب رحمتك...». خدا جان درهاي رحمتت را امروز هم بگشا.
[]
سرم را كه بالا مي آورم اذان ظهر از گل دسته ها در حال پخش شدن است. مثل هميشه توريست ها دارند از نقش و نگار مسجد، صف هاي نماز و پسر بچه هاي 16، 17 ساله كه هنوز پشت لب شان سبز نشده، عبا به دوش گرفته اند، تسبيح مي چرخانند و زير لب ذكر مي گويند، عكس مي گيرند. مثل هميشه نمازم را فرادا مي خوانم. دست ام را كه مي آورم جلوي صورتم براي دعا يادم مي افتد خودش گفته، شرم مي كند دست بنده ايي را كه براي دعا كردن مقابل صورت اش گرفته خالي برگرداند. جسارت ام بيشتر مي شود. دعا مي كنم. خدا... . از مسجد كه بيرون مي آيم مكبر هنوز دارد تكبير مي گويد.
[]
قول نان امروز را نداده ام. اما مگر مي شود بوي نان تازه كه رويش پر از كنجد، سياه دانه، زيره و آويشن است به مشام آدم برسد، آن وقت پاهايش نلرزد. مسير را از خيابان سكوت كج مي كنم به نانوايي داخل يكي از آن كوچه هاي قديمي.
[]
توي مسير برگشت فكر مي كنم بعد از اين همه مدت چه مطلبي مي شود توي وب لاگ نوشت؟ خيابان ها شلوغ است. مدرسه ها تعطيل شده و بچه ها مثل هميشه دارند در مورد پر حرفي معلم سر كلاس صحبت مي كنند. كم رمقي از چهره ي بعضي شان مي بارد. طفلكي ها. نان گرم دستم را اذيت مي كند. هنوز نفهميدم چرا ديشب توي خواب گريه مي كردم؟
[]
مثل هميشه زود خسته شده ام. چشم هايم سنگين شده. شب به خير را كه مي گويم، منتظرم يكي بگويد به اين زودي؟!
غلت مي زنم. نگاهي به ساعت هم راهم مي اندازم. همه به خواب رفته اند جز من! فكر مي كنم راستي هم كه پنهان كاري ام زياد شده. غلت مي زنم. كلافه ام. بعد از اين همه مدت چه مطلبي مي شود توي وب لاگ نوشت؟
ت.ن:
*[ شعرِ باروتِ نم كشيده، سروده ي گروس عبدالملكيان]دل ام برای ديدن ماه نو لک زده است. برای آن هلال نازكی كه گوشه ی آسمان خود نمايی می كند. می گويند مثل ابروی يار است اما چند شبی بايد بگذرد تا به ابروی يار پهلو بزند. ماه شب اول مثل مژه ی چشم است. نازک و دل ربا.
گمان ام برای زمانه ی ما ديگر گذشته آن روزهايی كه منتظر اول ماه باشيم و بدو بدو برويم روی پشت بام و هی سرک بكشيم تا برای مان خود نمايی كند. يعنی ديگر در حوصله ی كم آدمی است كه برود پی يافتن ماه، حتی به نيمه هم كه می رسد و كامل می شود كم تر كسی يادش می ماند كه بايد نگاه اش را از آسفالت خيابان بگيرد و بدوزد آن بالا، به آسمان و به قرص بزرگ و خوش رنگ اش.
من ولی هنوز و هر سال برای ديدن اش می روم. قبل تر ها با برادرهايم، چند سالی است تک و تنها. آن موقع ها زود خودش را نشان مان می داد. زرنگ تر كسی بود كه اولين بار پيدای اش می كرد و در جمع ما آن زرنگ تری الآن دارد اين ها را می نويسيد. حالا اما حسابی ناز می كند. چند سال است شب اول پيدای اش نمی كنم. با اين حال هنوز هم می روم. فكر می كنم حتی اگر نبينم اش همين كه دقايقی طولانی می نشينم گوشه ی پشت بام و خيره می شوم به غروب آسمان، يعنی ماه باور كن هنوز هم چشم انتظار بيرون آمدن ات هستم.
ت.ن:
اين روزهای خوب، زيبا و آرام، روزهای سرشار از خير، بركت و معنويت، اين روزهای پر از خدا مبارک.