تبليغاتX
[نقش] - پدر بزرگ بچه های خوب



دو، سه سالی، شايد هم بيشتر به دو رقمی شدن سن و سالم مانده بود كه پدرم كتاب هايش را خريد. رنگ جلد و عكس دختر و پسر های روی جلد ذوق زده ام می كرد. ظهر های گرم تابستان سرمان را می گذاشتيم روی بالش و ...

ـ كدومش رو بخونم؟

ـ من رنگ صورتی، اون رنگ صورتیه.

ـ اونی كه سلمان كر و شعبان كر رو داره، بعدش خر برفت و خر برفت، بعد اونی كه زبان حيوانات رو می دونست، بعد...

...

شش، هفت سالی، شايد هم كمتر، از دو رقمی شدن سن و سال ام گذشته بود...

ـ  اِ! اينكه مهدی آذر یزدیِ! سلام آقای آذر يزدی.

ـ سلام.

ـ آقای آذر يزدی، ما بچه بوديم خيلی كتاباتونو می خونديما!

ـ‌ آخه شما هم جزء بچه های خوب بودين.

می خندد... می خنديم...

...

«... جلد اول كتاب كه چاپ شد تا يک هفته از خانه بيرون نيامدم. می ترسيدم بچه ها در كوچه هووو ام كنند و بگويند اين هماني است كه آن كتاب را نوشته. سوادی كه نداشتم. اما بعد از من خواستند جلد 2 و 3 اش را هم بنويسم... علت اين كه كتاب "قصه های خوب، برای بچه های خوب" مشهور شد، چون در آن زمان كتابی كه مناسب بچه ها باشد در بازار اصلا نبود. حتی مرحوم شهيد مطهری(ره) هم كتاب داستان راستان شان را اگر نوشته بودند هنوز چاپ نشده بود... من اصلا در دنيا هيچ كاری نكردم و خب، يک غلط مشهور شدم... من هيچی حساب نمي شوم. خودم مي دانم. تنها چيزی که باعث شهرت كاذب من شد همان "قصه های خوب، برای بچه هاي خوب" بود... البته آن كتاب خوبی است و حالا هم كه كتاب برای بچه ها زياد شده است، هنوز هم فكر می كنم كتابی كه بهتر از آن باشد خيلی كم است... بچه ها چيزهای ساده را می خواهند... حسن قصه اين است كه بچه ها را به كتاب خواندن عادت می دهد... نمی دانم چه شد كه نوشتم، به نظرم داشتم از بی كتابی خودم انتقام می گرفتم. بچه كه بودم كتاب نداشتم، داشتم عقده گشايی می كردم و به قول بازاری ها يخ اش گرفت و ماند و خوب هم معروف شد و اين خاصيت را دارد كه بچه ها را با كتاب های قديم آشنا می كند... اگر با متون تاريخی آن زمان بيشتر آشنا شويم، بيشتر به هويت خودمان پی می بريم. در اين دنيای شلوغ كسانی كه پيشرفت می كنند فكر می كنند در دنيا هيچ خبری نبوده و اين ها همه ی دنيا را خلق كرده اند... اگر بچه ها با اين آثار آشنا شوند، فردا كه بزرگ می شوند در مقابل ديگران خودشان را گم نمی كنند... هميشه به بچه ها سفارش می كنم كه كتاب بخوانيد... ما هر چه می دانيم از كتاب است...»

گزيده ايی از گفت و گوهای استاد مهدی آذر يزدی

...

با اين عموها و خاله های رنگ و وارنگ و تربيت های تلويزيونی، ديگر چه كسی حوصله ی قصه گفتن دارد؟ وقتی می شود از صبح تا شب بچه را با سی دی تام و جری مشغول كرد، ديگر چرا خودمان را به زحمت بيندازيم و برايش قصه بگوييم از گذشته های خيلی دور؟ آن وقت هايی كه يكی بود، يكی نبود، زير گنبد كبود، غير از خدای مهربون، هيچ كس نبود!

طفلكی بچه های خوب زمان ما، بچه های خوب بعد از ما، امان از پدر و مادرهای بی حوصله، حيف از مهدی آذر يزدی های فراموش شده...

...

پیرمرد ناشناس دیدار نخبگان، موقع شام کنار دست آقا نشسته بود.

«من خودم را از جهت رسیدگی به فرزندانم بخشی را مدیون این مرد می‌دانم. آن وقت که دو سه جلد بیشتر چاپ نشده بود از "قصه‌های خوب، برای بچه‌های خوب"، بچه‌های ما داشتند به دوران بلوغ می‌رسیدند. من دلم می‌خواست یک کتاب خوب که جذاب هم باشد برای بچه‌های کوچک پیدا کنم. این کتاب دستم رسید؛ دیدم از جهات متعدد خوب بود، بعد هم خریدم. هر جا هم فرزندی دیدم یا خانواده‌ای که فرزند داشت این کتاب را معرفی کردم. نوشته‌های ایشان یک خلاء جدی را در آن برهه قبل از انقلاب پر کرد... دلم می‌خواست قدردانی کنم: خداوند از شما آقای «مهدی آذرِ یزدی» قبول کند و مأجور باشید. البته این ستایش‌های زبانی اجر کار مخلصانه شما نمی‌شود و خداوند اجر آن را خواهد داد.»

پیرمردی که روی صندلی نشسته بود، آرام چشم‌هاش را پاک کرد. چشم‌‌های خیس اشکش را.

كتاب «پشت صحنه‌ی سفر رهبر به ایساتیس» ص 134

ت.ن:

يک ماه است، شايد بيشتر، هر روزِ هر روز، صبح كه بيدار می شدم توی ذهنم بودی. هر روز منتظر بودم يكی بگويد پدر بزرگ بچه های خوب هم رفت، مريض احوال بودی. ولی كاش پيش خودمان می ماندی. من از قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا(س) بدم می آيد. كاش می ماندی در همين خلدبرين سوت و كور خودمان. آن وقت هر از چند گاهی می آمدم سر مزارت، می نشستيم با هم قصه های خوب می خوانديم برای بچه های خوب...

روح ات شاد و غريق رحمت و آمرزش خدای قصه های خوب راست؛ پدر بزرگِ‌كودكی های صورتی رنگ من!

 

+ نوشته شده در  88/04/19   توسط نسیم  |